كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم...كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش, كاش...دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم...باورم نمي شود فاصله ها اينچين بين ما غوغا بپا مي كنندودرياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كندوامواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند...واي كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي...باورم نمي شود,سخت است باور كردنش, با نبودنت در كنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهاييم...بي كس...بي نفس, كاش در كنارم بودي...آنگاه هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم...سخت است ولي بايد نشست در گوشه اي وگريست وانتظار كشيد تا به سوي من بيايي واي كاش تو در كنارم بودي, باورم نمي شود كه قصد رفتن كرده اي وبار سفر را بسته اي, دلم بدجوري براي تو تنگ است![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:15 توسط فریبا و شوکت
|

نمی دانم چگونه به تو بگویم دوستت دارم نه از آن دوست داشتن ها که همیشه به هم می گوییم نه دوست داشتنی دیگری با اینکه این نامه را برای تو می نویسم اما باز هم ترسی مبهم وجودم را به تسخیر خود در آورده است نمی دانم از گفتن حرف های دلم می ترسم از عکس العمل تو که همه ی زندگی من را مثل کف دستت می دانی می ترسم می ترسم که وقتی فهمیدی بروی و مرا برای همیشه تنها بگذاری تو برای من اینهمه مدت فقط یک دوست بودی دوستي که با او حرف میزدم برایش درد دل می کردم برایش می خندیدم می گریستم و بدون هیچ ترسی و با اطمینان کامل حرفهای دلم را برایش باز گو می کردم تو برایم دوستي بودی که همیشه فقط باید از دور به تو نگاه می کردم و با تو حرف می زدم و درد دل می کردم هیچ گاه نشد که گرمی دستهایت را در دستهایم احساس کنم تو همیشه از من دور بودی و بالای سرم بودی و مراقبم بودی همدم هم آشنا هم غریبه همیشه سنگ صبورم بودی همیشه از نبودنت می هراسیدم می خواهم بگویم دوستت دارم می خواهم بگویم که به تو نیاز دارم نمی دانم اصلا این خواسته عملی می شود یا نه اما دوست دارم تو را تا همیشه برای خودم داشته باشم با اینکه این نامه را برای تو می نویسم اما امیدوارم که نامه ام را نخوانی و نفهمی نمی دانم چرا اینقدر از عکس العمل تو می ترسم با اینکه به تو اعتماد راسخ دارم حس می کنم بالاخره عشق واقعی زندگی ام را انتخاب کرده ام این همه مدت برای بدست آوردن این عشق دست و پا می زدم و حالا بعد از سالها فهمیدم که بالاخره آن عشق واقعی چیست اما می ترسم از ابرازش می ترسم از به سرانجام نرسیدنش می ترسم این همه سالها تو کنارم بودی و همدم شبانه ام بودی و هر گز نفهمیدم که تو فقط یک دوست نیستی بلکه تو ستاره ی عمر منی که بدون تو چراغ زندگی من هم از نور دادن باز خواهد ایستاد امیدوارم که این حرف ها را نخوانی و هرگز به مکنونات قلبی ام پی نبری نمی دانم چرا از روبرو شدن با حقیقت اینقدر می ترسم نمی دانم چرا هیچ امیدی به جواب دلگرم کننده ات ندارم پس همان بهتر که نخوانی و نفهمی و جوابم را ندهی گلم می دانم که تو از جنس آسمانی و نمی توانی در کنار یک زمینی قرار بگیری می دانم که خانواده ی تو آسمان هرگز نمی گذارند که تو به زمین مهاجرت کنی اما در رویاهایم یادم می آید که تو برای به جنس من در آمدن اشتیاق داشتی نمی دانم امشب چه حالی دارم و چه می نویسم ولی اگر تو قبول کنی فقط اگر قبول کنی که با من همسفر شوی دلم را که با ارزش ترین چیز زندگیم است قربانی ات می کنم......
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:12 توسط فریبا و شوکت
|

شاید آن روز که سهراب نوشت*
تا شقایق هست * زندگی باید کرد*
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت*
باید این جور نوشت *
هرگلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک ئو یاس*
زندگی اجبار است *
دوستت دارم چه بخواهی چه نخواهی*![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:10 توسط فریبا و شوکت
|

چون روزی فرا می رسه که خودت محتاج فرصت دادن دیگران می شی
بازم دوباره میگم یجور دیگه ..هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده ... حتی اگه کسی بهت دروغ گفته باشه بازم بهش فرصت بده
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:3 توسط فریبا و شوکت
|

دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:0 توسط فریبا و شوکت
|

عاشق و مجنونت شدم .نخونده مهمونت شدم. کلي پریشونم شدم. شمع تو شمدونت شدم .خاک تو گلدونت شدم . خادم دربونت شدم . عمري غزل خونت شدم . شعراي ارزونت شدم اما يه جوري مجنونت شدم
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:35 توسط فریبا و شوکت
|

رسم عاشقی به سودای هوس عشق و صفا را نفروشیم
سر فروشیم ولی عهد و وفا را نفروشیم
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:31 توسط فریبا و شوکت
|

آری....
آری اشتباه از من بود... آری اشتباه از من بود...تقصیر من است که عاشق صحبت هایت شدم...تقصیر من است که فکر می کردم....فکر میکردم...یا بهتر بگم...خیال میکردم با منی...اگر تو با من نبودی...شاید قلبت با من بود.....امــــــــــا.....نــــــه....تو دلت با دیگری بود....شاید خطا از من بود...امـــا چه خطایی؟........اولین بار دیدیمو گفتی نمی خوام این آخرین دیدارمون باشه.....خوشحال شدم...دومین دیدار گفتی می خوام باهات راحت حرفامو بزم.....از غم هات واسم گفتی...از شادی هات واسم گفتی...خوشحال بودم که بهم اعتماد کردیو حرفاتو واسم میگی....سومین دیدار می خواستی یه چیزی بهم بگی..امــــــــا نگفتی...گفتی باشه واسه یه روز دیگه....چهارمین دیدار.....کاش اون روز اون حرفو نمیزدی...اومدیو گفتی که دوسم داری....نمیدونم من بودم که چند دقیقه داشتم تورو نگاه میکردم...یا تو بودی که داشتی منو چند دقیقه نگاه میکردی...وقتی خواستیم برگردیم خونه...برام سخت بود ازت جدا بشم....ولی شدم.....آخر شب بود هوا خیلی سرد بود...رو نیمکت همیشگی تو همون پارک منتظرت بودم...داشتم یخ می کردم...دستام حس نداشتن....دیر کرده بودی...خیلی دیر کرده بودی...کم کم داشتم نگرانت میشدم که دیدم داری میای........اومدی با فاصله از من نشستی سلام کردم جوابمو ندادی....تو فکر بودی...گفتم چیزی شده؟.....گفتی چیزی که نـــــــــه......امــــــــــــــا......راستش دیگه دوست ندارم....میدونی چرا تا الان به اسم صدات نزدمو همیشه بهت میگفتم خانومی؟...واسه اینکه بعد از اون اولین دیدارمون.....اسمتو یادم رفت...یعنی دست خودم نبود..خوب شاید تو هم اگه با چند نفر دوست بودی اسم بعضیاشونو یادت نمیومد.....بلند شدی جلوم وایسادی...سرمو بلند نکردم که اون چشایی که قبلا مهربونی ازش میبارید و الان جز نفرت چیزی توشون نمیتونم ببینم رو نگاه نکنم......گفتی خداحافظ...برای همیشه.......آری پنجمین دیدارمان...آخرین دیدارمان بود........ بزرگترین خطای من اعتماد کردن به تو بود......
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:28 توسط فریبا و شوکت
|

سلامممممممممممممممممم
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:49 توسط فریبا و شوکت
|

خلوتم را نشكن . تقدیم به تمام عاشقان 

+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:50 توسط فریبا و شوکت
|

enghadr delam gerefte bod ke yadam raft emroz roze madare age shansi televizyono roshan nemikardam aslan nemifahmidam va kadoye maman ro dastam mimond be har hal farghi nemikard che akhare shab che farda sobh baz khobe mamana enghadr mehrabonan ke dadan ya nadadane in hadyehaye kochik tu vosate mehrabonishon tasir nemizare.....khob por harfi base mdare golam madar joone gozashtam va tamome mamanaye roye zamin eydeton mobarak ......sh
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:43 توسط فریبا و شوکت
|

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا ميگرفت وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند ___________________________________________________ ___________________________________________________
. تو از قلب پاکم خبر نداشتی چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر.... نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟ مرا از یاد برده ای خوب من ٬چشم در راهت هستم تو را جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست . آیا کسی هست ؟ کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی راستی چه شد اینگونه شد ؟ چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟ اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی رفتنت چیست ؟ نمی دانم ٬ نمی دانم بهانه ات چیست! فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی... فقط می دانم که دلم بی قرار توست. می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم فراموشت کنم... می دانم که با تمام نا مردمی هایت ٬ بی مهریت هایت آزارهایت .. می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم . نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم. با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی ! هنوز دلم برایت تنگ می شود هنوز چشمانم در جستجوی آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ... راستی چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس تنگ شده .... باز هم بی قرارت می شوم ... هنوز هم از کویت می گذرم و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . . هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ... هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ... باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد... آن نگاههای نافذ که دلم را می لرزاند. آن نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام نبود... یادش بخیرآن روز ها ... همیشه چقدر زود دیر می شود٬دوست من! همیشه چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم . همیشه چقدرزود خوشی ها تمام می شوند... همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم... همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی با کوچکترین بهانه ای ...چه می گویم ؟ بی بهانه... فقط چون دلت می خواهد فقط چون ...نمی دانم !! نمی دانم چرا به تو دلبسته ام! نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ... نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی بمانی ! نمی توانستی بمانی ... نازنینم تو که راه ماندن را نمی دا نستی ! چگونه راه آمدن را آموختی و در حیرتم من که راه آمدن را نمیدانستم و از تو آموختم آمدن را چگونه بی تو مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام... چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست . منکه را ه رفتن را خوب می دانم ٬ چرا که آنرا نیز تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ... چرا نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟.... تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای که توان رفتنم نیست تو با کدام سحر جادویم کرده ای ؟ که اینگونه چون آهو بره ای بی ارادهدر اختیارم گرفته ای ... محبوبم نمی دانم چه بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ... قلبم را به امانت به تو سپردم... امانت دار خوبی باش...شکستنی است مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ... باور کن دیگر توان از دست داده ام... باور کن هنوز می خواهمت ... دوست من ! عزیز من !خوبم ! نازنینم ! نگارم ! دلبرم تمامی وجودم تمامی من ... مرا دریاب... مرا دریاب... پیش ازاینکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام... خسته ام خسته ی خسته ی ______________________________________________________ اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره... داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم گفتم : كجا؟ گفت : رو قلبت ... گفتم : مي توني؟ گفت : آره زياد سخت نيست ... گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ... يه خنجر برداشت ... گفتم : اين چيه؟ گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس . ساكت شدم ... گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟ خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت : دوستت دارم ديوونه !!! اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ... خدايا عشقم بر گرده . __________________________________________________________
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت، من به انتظار دیدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد، من شروع کردم. وقتی او تمام شد، من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن!
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز؛و به اندازه هر روز
تو عاشق باشی....
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خويش رها می گردد؛
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد
بي قرار توست ،
گرچه انتظار هيچ معجزي از لحظه ها نيست !
روزها مي آيند ، مي مانند ،
و مي روند و تو نمي آيي و
شايد براي من ،
بي تو ،
انتظار مفهومي تازه مي يابد !
وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم !
و زند گاني شايد ،
مجموع ايستايي است از تكرار ....انتظار.......!در غایت خوبی
به یاد من باش
اونور دنیا که میری
به یاد من باش
کنار هر شقایقی
هر جا که دیدی که عاشقی
به یاد من باش
هر جا صدایی خسته بود
هر جا دلی شکسته بود
هر جا لب جاده کسی
به انتظار نشسته بود
هرجا کسی نفس نداشت
مهلت پیش و پس نداشت
هر جا دیدی پرنده ای
لونه به جز قفس نداشت
به یاد من به یادمن
به یاد من باش
خاطره هر جا که میری
به یاد من باش
اونور دنیا که میری
به یاد من باش
کنار هر شقایقی
هر جا دیدی که عاشقی
به یاد من باش
تو عالم یه رنگی که مارو کاشتی
نگو که این جدایی کار خدا بود
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
هر وقت می خواستم بگم یه باوفا باش
تو این همه غریبه یه آشنا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه
فکر غرور این دل محض خدا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه
فکر غرور این دل محض خدا باش
نه جای قهر گذاشتی نه جای آشتی
گفتی هواتو دارم اما نداشتی
نه اینکه تو عشقت من کم آوردم
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
شاید در این بازی قلبت بشه راضی مارو شکستی
حالا که می سوزم از آتش عشقت خاموش نشستی
در غایت خوبی تو چیزی کم نداشتی
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
آه ه ه ه ...
وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . .
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...
___________________________________________________________________________________

مدتی است در نیمه های راه زندگی گم شده ام
آه چه کار کنم
دلم گرفته مردن و ماندن برایم یکی است
نمی توان مرد چه کار کنم
در نهایت نا امیدی می نویسم
هوای دلم قدری نمناک است امشب
من پر از دل تنگی ام .........
طاقتی نیست برای ماندن
دلم می خواهد ٫ فریاد بزنم
خاطرا تم را بگویم٬ لا به لای این همه
خا طره های سرد هنوز یاد تو آرامش
قلب من است
چه زود فراموشت شده ام انگار سال هاست که
من مرده ام
اما سا ل هاست که ذهن زخمی من
یاد تو را برایم نشانه می زند
_____________________________________________________________________________________________
|
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را |
_________________________________________________________________________________________________
یک سه شنبه اي مثل امروز، صبح ساعت شش و نیم چشمات رو باز کنی و هوا رو بو بکشی و ببینی عجب هوای دونفره ای است...
تو مخیله ات دنبال یک نامرد روزگار بگردی که امروزت رو با اون شریک شی
فقط دو نفری
بدشانسی اینجاست که هرچی تو ذهنت میگردی ، هیچ کس رو پیدا نمی کنی که دلت بخواد امروزت رو باهاش بگذرونی و این در عین حالی است که دلت هم عجیب گرفته و هوای بیرون به سرش زده
از اون طرف، هزارجور بهانه برای خودت می تراشی که مهمانی نهار امروز رو کنسل کنی، چون هیچ حوصله نداری سر سفره ای بنشینی که حداقل سی نفر دیگه هم با تو همکلام اند.
اما باز بهونه می گیری
دنبال یکی می گردی که بری پیشش
که روزت رو باهاش بگذرونی
وقتی داری برای مامانت درددل می کنی که هیچ جایی نداری که بری
یکهو اشک از چشمات سرازیر میشه
و تو
یکهو
می فهمی که دلت
دلی که قول داده بود تنگ نشه
بی تاب کسی شده
این دل کوچولوی زبون نفهم!!!
بعد چون دلت گناه داره و نمی تونی بیشتر از این اذیتش کنی
چون چند روزي است که داره با همه جور دوری می سازه و صبوری می کنه
چون دلت قبلا فکر می کرده خیلی خاطرش رو می خوان و حالا باید بفهمه که دیگه از اون خبرها نیست
رو به اون یک نفر می گی :دیوونه! خوب دلم برات تنگ شده! چیکارش کنم. بهونه می گیره!
اما از اون جایی که جواب عقل رو با دل نمی دن
به خودت و دلت نهیب می زنی که ساکت باشن. شده از بغض بترکی باید ساکت بمونی.
نه بخاطر اینکه اون یک نفر لوس می شه. نه چون عادت می کنه که همش تو بگی دلت تنگ شده و اون هروقت وقتش آزاد بود و لب تر کرد تو بری پیشش!
نه!
چون می دونی گفتنش هیچ فایده ای نداره و کسی وقعی به دل تنگ تو نمی گذاره. چون تو قول دادی که دیگه گله نکنی. به خودت قول دادی و از دلت قول گرفتی که هر دو تنهایی تون رو با کسان دیگری پر کنید.
پس ساکت می شی و اشک هات رو پاک می کنی و بعضت رو می خوری. اما دیگه نمی تونی وانمود کنی که حالت خیلی خوب است و نمی تونی همونقدر مهربون باشی که خیلی وقت ها هستی.
***
آهای! تویی که دلم برات تنگ شده بود! نکنه بیای اینها رو بخونی و فکر کنی دارم برای تو اظهار دلتنگی می کنم. فکر نکنی دارم مظلوم نمایی می کنم که تو من رو ببری بیرون. نه! اینها رو می نویسم که دلم سبک بشه. بلکه طاقت بیارم و به تو زنگ نزنم و بهت نگم که چقدر امروز احساس بی کسی کردم. تو هم حق اعتراض نداری.
___________________________________________________________________

بهش نگو دوسش داری اگه بهش اهمیت نمی دی
درباره احساست حرف نزن اگه واقعا" وجود نداره
هیچ وقت دستی رو نگیر اگر قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی می خوای بری
هیچ وقت سلامی نده وقتی می دانی خدا حافظی در پیش است
در قلبی نبند وقتی کلیدشو نداری
بهش نگو فقط تو رو دارم وقتی پای یه نفر دیگه در میون
_____________________________________________________________________________________________
______________________________ اي كاش نيامده بودي... اي كاش مي ماندي... اي كاش هيچ وقت نمي ديدمت... اي كاش هميشه مي ديدمت... اي كاش هيچ وقت با بوسه هايم وجودم را با وجود تو پيوند نمي زدم.. درود بر اولين بوسه ... نفرين بر اولين بوسه ... اي كاش نمي دانستم دانستني ها را... اي كاش مي دانستم كه نمي دانم... چرا در آغوشم جا نمي گيري ؟!!! آغوش من بزرگ است يا تو؟!!! چرا وجود مکتوبی در بیان حس غریبم عقیم است!!! … ... من امروز جایی نرفتم و تصمیم گرفتم فقط بنویسم خیلی دلم گرفته الان داره بارون میاد ابرها دوباره عاشق شده اند ولی من هنوز از عاشقی دورم الان بهاره زمین لبخند زده عطر شکوفه های بهاری همه جا رو بر داشته این شب ها دلم گرفته چشما م خستس گاهی اشک/گاهی انتظار لابد سهم چشم های من اینه ..................................................................................................................................................
چیست این باران که دلخواه من است؟ زیر چتر او روانم روشن است. چشم دل وا می کنم قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم: در فضا، همچو من در چاه تنهایی رها، می زند در موج حیرت دست و پا، خود نمی داند که می افتد کجا! . . . با تب تنهایی جانکاه خویش، زیر باران می سپارم راه خویش! ...................................................................................................................................................
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا گفت: <خاموش درین جا چه نشستی؟> گفتم: بوی <<محبوبه شب>> می برد از هوش مرا! بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست آن که کرده ست به یکباره فراموش مرا....

+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:14 توسط فریبا و شوکت
|

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من همه باری مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون تر باشد جستن یافتن وانگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش با روئی پی افکندن اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم دلتنگم از تمام دروغها از تمام نیرنگها وبازیچه شدن ها بهتر است به بی رحمی به دل شکسته به .......فکر نکنم چرا که تمامی ندارد و همیشه با من است و این گناه من است که یکرنگم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و در میان سیاهی شناورم خورشید زندگیم "محسن" بی تو نیست می شود تکیه گاهم امیدم آرزویم گرمای من همه از تست تبلور همه شادی هایم نگاه تست " نگاه پر از پناهت " تصویر دیروزم بی تو اندوه است تصویر امروزم با تو پر رنگ پر رنگ است دستانت را همیشه می خواهم چرا که "از دستانت راستی هویداست" خورشید زندگیم به عمق همه دریاها دلتنگم بیا و با تن آهنگین ات تن کلمه مرا همیشه در آغو ش بگیر بی نهایت را باید راه برویم مسیر سخت است و دشوار خسته از روزان وشبانی که گاه سیاه است وسپید مشو قطره ابشارم همیشه زلال باش پاک وپر طراوت خستگی ناپذیر و پر امید عشقم امیدم آرزویم وجودم هستی ام زندگی ام نهایم دعایم رهرو راهت خدایم پشت وپناهت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سايه ها كوتاهند و نفس ها خسته زندگي در گذر است من بدنبال صداي نفس همنفسي مي گردم چه غريبم اينجا و صداها گنگند زندگي در گذر است من به اندازه جشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من هنوز نفس مي کشم ... چشمام مي بينم ... پر کنن ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شد. چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری. چقدر سخته گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آنوقت آروم زیر لب بگی: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بی وفا عشق من به خدا اشک من میمونه میمونه رو گونم تا بیای پیش من
حاصلش دیوانگیست
عشق بازان جملگی دیوانه اند
عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند
عشق کو
عاشق کجاست
معشوق کیست
جنبش نفس است که عشقش خوانده اند
آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما
گر بیابد بیشتر
گر ببیند دلبران تازه تر
عشق عالم سوز خاموش می شود
چهره ی ما هم فراموش می شود

صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن
هنوز راه ميرم ...
هنوز مي تونم ببينم ...
بشنوم ...
دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ...
مرگ تدريجي روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوي
ديگه جرقه ي سلولهاي مغزم نمي تونن فاصله ي بين سطرهاي خاليه کاغذ رو
ديگه اشکي توي چشمم نمونده که سر قبر آرزوهاي مرده ام بريزم ...
ديگه برام کبريتي نمونده که باهاش برگهاي خشگ غمم رو به آتيش بکشم
و با گرماي شعله اش دلمو گرم کنم ...
مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ...
کابوسي که سالهاست دارم مي بينم ...
رويايي که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه ...
من هنوز راه ميرم ...
مي بينم ...
مي شنوم ...
نفس مي کشم ...
ولي زنده نيستم ...
خيلي وقته مرده ام ...
خيلي وقته...؟؟؟!!!
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
کی می توانم از تو خبر گیرم ؟
گفتی به من که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو برگیرم ؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظه ها که از تو تهی ماندند
زین لحظه ها که روح مرا کشتند
وانگه مرا ز خویش برون راندند
گر شعر من شراره ی آتش بود
اینک به غیر دود سیاهی نیست
گر زندگی گناه بزرگم بود
زین پس مرا امید گناهی نیست
آری ، تو آن امید عبث بودی
کاخر مرا به هیچ راها کردی
بی آنکه خود به چاره ی من کوشی
گفتی که درد عشق دوا کردی
چشم تو آن دریچه ی روشن بود
کز آن رهی به زندگیم دادند
زلف تو آن کمند اسارت بود
کز آن نوید بندگیم دادند
اینک تو رفته ای و خدا داند
کز هر چه بازمانده ، گریزانم
دیگر بدانچه رفته نیندیشم
زیرا از آنچه رفته پشیمانم
خواهم رها کنم همه هستی را
زیرا در آن مجال درنگم نیست
در دل هزار درد نهان دارم
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست
شب از خود گذشتنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو ، شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن ، شب مردن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه ، سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین ، هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مؤمنانه از خود گذشتم
کوچ من از من ، نهایتم بود
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره برگشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مرهم زخم پیر من کو ؟
واسه پیدا شدن تو اینه
جاده ی سبز گم شدن کو ؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم ، از تو شکستم
اگر شکستی ، از خود شکستی
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتی و بد تو
چه زجری کشیدم
هنوز تار موتو
به دنیا نمی دم
تو رو به خاطرات مون
منو بی خبر نزار
تو رو به اشکمون قسم
منو چشم به در نزار
باشه میرم از پیشت
خداحافظ عشق من
ببخش روی نامه هام
باز چکید اشک من
دلت مردنی نبود
خداحافظ عشق من
حالا که نموندی
بگو از من چی دیدی
چه ساده نشستی
چه ساده پریدی
بغض من وقت جدایی
نگه داشم به سختی
حتی واسه دل خوشی من
دست تکون ندادی رفتی
پس بزار روی ماهت رو
دم آخر نگاه کنم
سخت با خاطراتمون
با دل خون ودا کنم
وقت رفتنت نبود
خداحافظ عشق من
دلت میشکنه یه روز میدونی
قدر اشک من
سخته گفتن
عشقی
خداحافظ عشق من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عــشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است عــشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است عــشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه دادن است............... عاشق نبودي عشق من.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگه باید خواب ببینم دستات تو دستای منه اما بدون با عکس تو این روزا رو سر میکنم خیلی بدی کردی به من محال من ولت کنم کدوم گلایمو بگم یک عمره از تو دلخورم تو فکر هیچی هم نکن من غصه هاتو میخورم بازم خدا دل منو برای غم نشونه کرد توهم برو تنهام بذار اما هنوز من چشم به درم نیستی بی تو من در بدرم نیستی که ببینی من خیلی تنهام با دست گرمت تو اوج سرمام فکر نمیکردم روز جدایی به دیدن من تنها نیایی !!! . . . ... جانم دوستت دارم تا ابد هم دوستت دارم و اینو بدون که من میمیرم برات. خیلی دوستت دارم از اسمان بیکران ابی تا ستاره های اسمان از زمین تا اسمان فقط من تو را میخواهم و بس... مواظب خودت باش عزیزم دوستت دارم دوستت دارم تا جون دارم دوستت دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پریه نازه کوچولو
رفتی خونم شده ویروون دلم از بی کسی خونه نمیتونه که بخونه حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه اون که رفته دیگه رفته نمی خوام دیگه بمونه نمی خوام که باز بیایی این چشاتو من ببینم خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم نمی خوام که باز بیایی توی تاریکیم بسوزی آخه حیف تو عزیزم که با من با من بمونی عزیزم سرت سلامت هر جا هستی هر جا هستی برو که دنیا دو روزه قلب تو هیچ وقت نسوزه نازنین اینو نخوندم که تو رو گریون ببینم الاهی برات بمیرم اشکتو هیچ وقت نبینم عزیزم اینو میخونم که دلم آروم بگیره آخه تفلکی می سوزه تفلکی بی تو می سوزه پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود نگو سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود عزیزم غمت نباشه برو که راهمون دوره برو ما تنها میشینیم واسه ی عشقت می میریم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم کمه ديشب دلم گرفته بود رفتم کنارآسمون فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي کشیدم حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته يه قلب تنها و کبود هلاك يه نگاهته من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره بعدش خبر ميدن بيا آه داره دوستت ميميره اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون منم تو رو سپردم دست خداي مهربون راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم از وقتي رفتي آسمونمون پرآبی تره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟ دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه ی خون همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون يادت مي آد گريه هامو ريختم کنار پنجره داد کشیدم تو رو خدا نامه بده يادت نره يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی دوباره گریه ام می گیره انگار تو آغوش منی
تموم خاطرات من اشکای چشمای منه







روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم
اشک تو چشمام حلقه می شه دوباره تنها می شینم
قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من
شب های جمعه که می یاد بیای سر مزار من
دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم
ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم
خاک سر مزار من نشونی از نبودنت
دستای نامردم شهر چرا ازم ربودنت
بیا سر مزار من
به زیر خاکم هنوز نرفتی از خیال من
غصه نخور، سیاه نپوش گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم
دوباره لحظه ها سپرد من رو به باد رفتنم
بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم
اشک تو چشمام حلقه می شه دوباره تنها می شینم
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم
رو سنگ قبرم بنویس
تنها ترین تنها منم
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:9 توسط فریبا و شوکت
|

چرا به سردی از هم می گذرند آدمها
بدون چرا از هم فرا ر می کنند آدمها این همه بی وفایی را از کجا آورده اند آیا اینها را به ارث برده اند آدمها آنها که بی وفایی را پیشه کرده اند چرا خدا را در نظر نمی گیرند آدمها بی وفایی را چه معنا کنم مانده ام اما جواب این را خوب می دانند آدمها بی وفایی به من یاد داده است وفادار باشم در میان این آدمها هر چند بی وفایی دلم را شکسته اما بی وفا نبودم در میان آدمها هر چند زندگی را بی وفا معنا کنند بخدا بی وفا جا ندارد در میان آدمها معنا کنید بی وفا را در میان آدمها
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:42 توسط فریبا و شوکت
|

MIBINI EY ROZEGAR YE ROZ BEHEM GOFT CHERA NEVESHTI VASE KASI KE BARASH AZIZ TARIN NISTAM HALA FEKR KONAM JAVABE CHERASHO FAHMIDE BASHE.........S
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:51 توسط فریبا و شوکت
|

مال تو شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو. احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو. از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم . پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو. باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ، قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو. چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن . حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو. جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد. قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو. اما.....اما نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم میگیره حسودیم میشه به اون اسمون آبیه بالای سرت ستاره های که واسه ی تو چشمک میزنن حسود نیستم به خدا من نمی دونم چرا کارات همشون واسه من قشنگه نمیدونم چرا اونایی رو که دوست دارم مث تو نیستن؟ دوست ندارم اما وقتی نیستی از هم چی متنفر میشم باور کن دوست ندارم اما نمی دونم چرا چشای نازت به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی حتی تو ....اصلا می دونی باهام چی کار کردی تو ....مث همیشه بی خیال من توقعام رو زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک دیگه حتی ازت توقع راست گفتنو هم ندارم دیگه دوستت ندارم اما نمی دونم چرا واسه دیدنت روزا رو میشمورم دیگه دوستت ندارم اما نمیدونم چرا هنوز منتظرم تا تلفنم زنگ بزنه و صداتو بشنوم می دونم که دیگه دوستت ندارم اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم بعد از این از یه چیزی مطمئن شدم اونم اینه که ساده بیا دست منو بگیرو ساده نگیر این همه سادگی رو ساده نگیر اگه هنوز میتونی پای همه سادگیات بمونی خسته نشو اگه تموم راهها پیش تو و سادگیات بسته شن طاقت بیار اگه همه آدما از اینکه پا به پات بیان خسته شن هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان یه ستاره ی خاموش دیدی،برای یه بار در گوشه ی از ذهنت نه به زبان بلکه از ته قلب بگو..................یادت بخیر
دلم خونین تر از لبهای یار است لگد مال از جفا های یار است فسرده از سردیش نا چیز ذوقم گمانم این دگر پایان کار است یه ندا از ته دنیا رسیده باید بمیرم که دیگه عاشق نباشم دیگه دل داده نباشم نباشم تا که یه روزی مثل حالا آواره باشم ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديونه بوديم واسه تو يه عمر اسير تو كنج اين خونه بوديم واسه تو رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم من از دو چشم روشن و گریان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش فریادی می شود بی صدا می شنوی! فریاد بی صدا را فریادی که با تمام سکوتش فقط یک چیز می گوید دوستت دارم دوستم داشته باش اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردم اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم اگه با من تو میموندی جون به دستات میسپردم
مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه / دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام / اسم تو برای من قشنگترین آهنگه بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم / با تو اما می رسم به قله آواز کاش مي دانستيم زندگي کوتاست کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد کاش دلهايمان دريايي مي شد کاش مي فهميديم زندگي






ما كه رفتيم تو بمون با هر كسي دوستش داري با اوني كه پنهوني سر روي شونش ميزاري
ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود قصه چشاي تو ، واسه ي ماتكراري نبود
ما كه رفتيم ولي مزد دستاي من اين نبود دل من لايق اينكه بندازيش زمين نبود
ما كه رفتيم ولي قدر تو رو دونسته بوديم بيشترم خواسته بوديم ، ولي نتونسته بوديم
ما كه رفتيم تو برو دنبال طالع خودت ببينم سال ديگه كسي مياد تولدت ؟
ما كه رفتيم ، تو بمون با اون كه از راه اومده اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي لااقل مي اومدي پيشم ، واسه ي خداحافظي
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

تو هم ای نازنين قدر مرا نشناختی رفتی
ز چشمم رفت و بی او روشنايی وز پی اش حيرت
تو هم زين خانه تاريک بيرون تاختی رفتی
مرا عشق تو فارغ کرده بود از ديگران، اما
تو سنگين دل زمن با ديگران پرداختی رفتی




حتما برات پيش اومده
وقتي داري به آسمون نگا ميكني 
يكي ازت بپرسه
دوست داري كدوم ستاره
ستاره تو باشه ؟
اكثره آدما ميگن
اون پر نورترين ستاره
ولي يادت باشه
اوني كه از همه پر نورتره
علاوه بر تو چشم 
خيلي هاي ديگه هم دنبالشه
به ستاره اي خيره شو
كه اگه كم نوره
حداقل خيالت راحته كه
فقط چشم خودت دنبالشه



.jpg)


كدوم صدای عاشقی
لايق از تو گفتنه
چشم كدوم ستاره ای
مثل چشم تو روشنه
اونكه ترانه خوندنه
تموم احساس و صدا
ميخوام صدا كنم تو رو
تو بهترين ترانه هام
ساده ميخوام بهت بگم

دوســـــــــت دارم خـــــــيـــــــلـــــــی ز يــــــــاد

ميخوام بگم كه مثل تو
هيچكسی دنيا نمياد
چشمای آبی رنگ تو
تعنه زده به آسمون
عاشق چشم تو منم
هميشه عاشقم بمون
ارزونی چشمای تو
تموم عمر عاشقی
با تو هميشه عاشقم
من با تموم سادگی
مثل تو پاك و مهربون
دلم نديده همدمی
عزيزترين حادثه ای
تو عشق و جون و عمرمی
ساده ميخوام بهت بگم
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:20 توسط فریبا و شوکت
|

dar tamame lahzehayam hich kas
gheseye ensaniyam ra hes nakard
asemane gham gerefte hichgah
dideye baraniyam ra hes nakard
anke samane hazalhayam az ost
bi saro samaniyam ra hes nkard
shokat
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:55 توسط فریبا و شوکت
|

ey kash migofti ke ehsasat khiylist az ebteda zehne to dar fekre jodayist digar baraye bi to mandan kheyli dir ast zira ke ghalbam darone ghalbe sarde to asir ast man fekr mikardam sedaghat pisheye tost ama nemidanestam anham tisheye tost az cheshmhayam ta abad baran joda nist zira ke ghalbe sarde to range khoda nist.....m ye nasihat dostaye azizam vaghti ke az entekhabeton motmaen nistin hich vaght ono onvan nakonin vaghti kamelan kasiro nemishnasin behesh darkhaste ezdevaj nadin chon on beheton del mibande tamame ayandasho vase shoma va ta hadi motabeghe meyleton misaze ama taze on moghast ke shoma mifahmin in on kasi nist ke mikhaynesh va ayandeye ye adamo kharab mikonin hichvaght say nakonin chizayiro ke tarafe moghabel dost nadare anjam bedin va shoma anjam dadin ba tavajoh be mogheeyateton ba ye kalameye sade va ahmaghane be esme sedaghat kharab konin ,hichvaghtam gerye nakonin mesle gozashtehaye man ke tanha karam gerye bod balke faghat begid be omide khoda harchi on mikhad chon motmaenam behtarin chize momkeno baraton pish miyare,akhe hamishe migan zendegiye adama mesle ye otobose momkene kasi ke ye rozi tu ye estgah savar shode piyade beshe ama age tu taghdiret bashe bazam ye rozi ye jayi savar mishe garche tarke oni ke jozeei az zendegit shode na az roye adat balke az roye alaghe sakhte........be onvane akharin nasihat doa konin ke khoda hamishe panahesh bashe shomaham be yadesh albate age nemikhayn kasiro jaygozin konin bar khalafe man.....bay
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:18 توسط فریبا و شوکت
|

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند... آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند... دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند... فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند... صبحِ فردا به شبت نیست که نیست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند... آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنیـاست، بخند ...
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:41 توسط فریبا و شوکت
|


گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست 
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست 
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن 
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست 
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست







گريه هايم بي صداست،عشق من بي انتهاست
ردپاي اشكهايم را بگير، تا بداني خانه ي عاشق كجاست.


كاش مي دانستم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست.
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:38 توسط فریبا و شوکت
|

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس توراازبين گل هايي
كه درتنهاييم روييد باحسرت جدا كردم وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي ومنتنها براي ديدن آن چشم
تورادردشتي ازتنهايي وحسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت
ومن بعد از عبور تلخ وغمگينت حريم چشم هايم را بروي اشكي از
جنس غروب ساكت ونارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا شايد خطا كردم وتو بي آنكه فكر
غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا.تاكي. براي چه
ولي رفتي وبعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريدوبعد از رفتنت
يك قلب دريايي ترك برداشت وبعداز رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري
گم شد وگنجشكي كه هر روز از كناره پنجره با مهرباني دانه برميداشت
تمام بال هايش غرق در انبوه غربت شد و بعدازرفتن تو آسمان چشمهايم
خيس باران بود وبعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي توتمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
وبعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خودنخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهدشد وبعد از اين همه طوفان ووهم وپرسش
و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق وانتخاب آن خطا كردم و من در حالتي مابين اشك و حسرت وترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا؟ شايد به رسم
و عادت پروانگيمان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزو هايت دعاكردم
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:27 توسط فریبا و شوکت
|

شباهنگ
باور نداشتم که گل ارزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه ,هنوز,به جان میپرستمت
بالله,اگر که عشق,چنین پاک اوفتد.
میبینمت هنوز ,به دیدار واپسین
گریان در امدی که :"فریدون خدانخواست".
غافل از اینکه من به جز او خدایی نداشتم
اما,دریغ و درد,نگفتی چرا نخواست!
بی چاره دل ,خطای تو در در چشم او نکوست
گوید به من ,:"هر انچه که او کرد خوب کرد".
"فردای ما"نیامد و خورشید ارزو
تنها سپیده ای زو و انگه ....غروب کرد
بر گور عشق خویش پباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمیکنم؟
تو,صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمیکنم.
پاداش ان صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه ترا یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
جان تشنه ام ,بریز به کامم شراب را
ای اخرین پناه من,اغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او افتاب را.
فریدون مشیری
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:17 توسط فریبا و شوکت
|

ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور گریه پناه آدماس تر و تازه موندن گل واسه اشک شبنماس ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مثل تو ماه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا ( مریم حیدر زاده)
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:8 توسط فریبا و شوکت
|
